Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 125,950,700 RSS articles:

Channel Description:

maktoub's description

Latest Articles in this Channel:

  • 05/20/06--23:53: پرواز ... (chan 2780221)
  • پرواز ...

    هنوز زمان زيادي از پر كشيدن زيبايش نگذشته بود كه شاهد آغاز پرواز دوباره اي شديم

    هنوز چشمانمان غرق در اشكهاي رفتن او بود كه بغضي ديگر در گلوهامان جوانه زد ...

    او رفت تا آشيانه را براي همسفرش آماده كند  فارغ از اينكه آشيانه ي آرزوهاي ما را خراب كرد خواب آوار شدن خانه روي سرمان تعبير شد ...

     رفتند ... همچون پرستوهاي عاشقي كه لحظه اي دور از هم بودن را باور نمي كردند ...

     رفتند ... رفتني زيبا و عاشقانه ، و ما مانديم و مشتي از خاطره ...

    روحتان قرين رحمت و آسايش

     


  • 05/24/06--00:23: صبور باش ... (chan 2780221)
  • Image and video hosting by TinyPic


  • 06/11/06--14:50: عجب روزگاريه ... (chan 2780221)
  • عجب روزگاریه....

     

     

    عجب روزگاریه،این جمله ای که هرروز و هر ساعت با خودش تکرار می کنه.

     

    سری تکون میده و ده دقیقه ای چشماشو می بنده تا روی زمونه رو نبینه.

     

    وقتی چشماشو باز می کنه میشه یه دریا رو توی اونها دید.

     

    هیچوقت اینجوری ندیده بودمش،میدونستم توی دلش چی میگذره اما ...

     

    خسته است از دنیا ،از آدمهای رنگارنگش،از نگاههایی که می تونه توی

     

    یه لحظه چنان روح آدم روبشکنه که درست کردنش به عمر ما قد نمیده.

     

    اما سکوت می کنه و این خستگی رو تنها میشه از سپیدی موی سرش فهمید.

     

    گاهی نیم نگاهی به آسمون میندازه و زیر لب میگه :

                                                 خیلی خوبه که تو هستی!!

     

    ومن صورتم رو بر میگردونم تا نه اون اشکهای من و ببینه ونه من دریای

     

    طوفانی چشمهای اون رو............

     

     


  • 07/06/06--14:18: اندکی صبر... (chan 2780221)
  •  ظلم،ظالم،مظلوم،امتحان،آزمایش،خدا....

     چند سالی هست که اینها رو میشنویم و می بینیم.....

    عجب صبری خدا دارد....

     

    نمی دونم اگه جای خدا بودم چیکار می کردم....

     

     اما این چند روزه خیلی از خودم خجالت کشیدم...اونقدر غرق توی زندگی روزمره مون شدیم

     که انگار خدا گهگاهی اینجوری بهمون یادآور میشه که چند قدمیمون چه خبره...

     کاش میشد کاری کرد...

     کاش بیاد ...کاش زودتر بیاد کسی که این قفل تنها به دست اون باز میشه....

     

     اندکی صبر...

    اندکی صبر....

  • 07/17/06--13:53: مادر... (chan 2780221)
  • مادر... 

     

    امشب یکی از اون شبهای ناب خداوند که هر سال شاید چند تایی بیشتر نباشن......

    امشب هوا اصلا تاریک نیست ،هر چی هست نور و روشنایی...

    بوی گل و عطروعشق همه جا رو پر کرده...

    اما نمی دونم چرا توی این هوا باز هم یه چیزی راه گلوم رو بسته...

    دلتنگ میشم هر وقت به صورت پر غصه اش نگاه می کنم...

    از صبح سکوت کرده و هیچی نمی گه....

    هر از گاهی یه نیم نگاهی به عکسش می اندازه و با دست جلوی صورتش رو می گیره تا

    اشکاش رو نبینم....

    انگار .... انگار که نه حتما یه چیزی رو گم کرده...

    اولین سالی که روز مادر جایی برای رفتن نداره.....


  • 02/10/07--12:49: سلام (chan 2780221)
  • سلام

    نمی دونم بهش چی بگم!نمی دونم باهاش چیکار کنم....

    هر روز یه رنگه و هر لحظه یه شکل...

    هرچی داشت توی این چند وقته برام رو کرد و بهم گفت باید کنار... باید باید بسازی ... باید سکوت کنی...باید...باید....

    تنها لطفی که بهم کرد این بود که گفت می تونی فعلا زنده باشی و نفس بکشی...

    اما خبر نداره که حاضرم نفس رو ازم بگیره تا هیچکدوم از این لطف و مهربونی هاش رو نبینم...

    چیه؟تعجب کردین؟هنوز نشناختینش؟

    روزگار و میگم...

    یه چند وقتی هست که با ما سر ناسازگاری داره...نوشته بودم بهار امسال رو قشنگ شروع کنیم..اما برای ما ازبهار تلخ شروع شدو هنوز هم مزه تلخیش از کاممون نرفته...

    خیلی دیر اومدم..می دونم..

    حتی فرصت نوشتن رو هم ازم گرفته بود....

    اما دیگه اگه نمی نوشتم معلوم نبود از کجا سر در می آوردم...

    اومدم....دعا کنید که بمونم...!!! 


  • 02/10/07--12:52: خسته (chan 2780221)
  • خسته

    خسته بود ،خسته تر از همیشه!

    بغضی گلویش را می فشرد،بغضی سنگین تر از همیشه!

    آغوشی طلب می کرد ،آغوشی صمیمی تر از همیشه!

    باز در آیینه چشمانش خودم را دیدم ،خودم ولی دلتنگ تر از همیشه!

    دستها یش را در میان دستهایم فشردم ،شاید محکم تر از همیشه!

    کجا بود و برای رفتن کجا را می طلبید ،نمی دانم.

    در برابر امواج سخت افکارش دنبال پناهی بود اما از من بی پناه.

    چقدر در برابر اشکهایش بی طاقت بودم .

    چقدر سخت بود ،بودن بدون حضورش.

    چقدر بد بود ،بودن بدون حضورم.

    خسته بود،خسته تر از همیشه!

    با هم بودیم و تنها ،باهم ولی تنها تر از همیشه!

    بی تاب شنیدن بودم ونشنیدم .

    سکوت سنگینی بود در میان هیاهوی دل.

    چقدر دلم میخواست زمان از حرکت بایستد تا بودنش را در میان ثانیه ها و لحظه ها پیدا کنم.

    گم شده بودوپیدا کردنش سخت تر از همیشه!   


  • 05/23/07--14:52: کبوتر (chan 2780221)
  • کبوتر...

    کبوتر بی حال شده بود... بی حال بی حال...

    حرفی نمی زد اما نگاش پر از حرفهایی بود که بوی رفتن می داد ولی انگار هیچکدوم از ما نمی خواستیم باور کنیم...

    اون هم پر زد ولی خیلی زود...کبوتر چشمهاش و بست و پر کشید... ولی نگفت جوجه های بی کس اش از این به بعد سر رو شونه های کی بزارن..

    رفت تا خودش و به دوتا کبوتری برسونه که پارسال پر زدن...

    اون که رفت ....وای به حال ما

     


  • 09/19/07--02:24: بهانه (chan 2780221)
  • بهانه...!

    گاهی اینقدر حرف روی سینه ات سنگینی می کنه که دوست داری همه ی دنیا برات بشه دو تا گوش که فقط تو بگی و اون بشنوه....

    گاهی دوست داری همه داراییت بشه یه قلم و چهار تا ورق کاغذ که همه حرفای دلت رو تو خودش جا بده...

    این چند وقته که ننوشتم دنبال اینها بودم...

    چرا دنیا اینجوریه؟!!!

    گاهی به خودم میگم کاش دنیا یه تابلو نقاشی بود تا هر جاش و دلت خواست پاک می کردی و از نو میکشیدی....

    گاهی دوست دارم غریبی خدا روروی زمین سیر گریه کنم...

    گاهی دوست دارم تمام بنده های خوب خدارو ......

    ولش کن ... این روزا دوست دارم فقط بخوابم تا هیچ چیز اذیتم نکنه...!!!

    توی ثانیه های قشنگ روزهای قشنگ این ماه قشنگ منو از دعاهای قشنگتون محروم نکنید.

                                                                              

                                                                               التماس دعا 


  • 08/16/10--07:24: صاحبخونه ی جدید وبلاگ ... (chan 2780221)
  • صاحبخونه ی جدید وبلاگ ...